![]() |
![]() |
|
| با من غریبگی نکن.......با من که در گیر توام... |
|
سوره مبارکه قدر که به منزله شرح و تفسیر آیات سوره مبارکه «دخان» است، شش ویژگى براى شب قدر مىشمارد:
الف. شب نزول قرآن است (إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ). ب. این شب، شبى ناشناخته است و این ناشناختگى به دلیل عظمت آن شب است ( وَ ما أَدْراکَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ). ج. شب قدر از هزار ماه بهتر است. (لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ). د. در این شب مبارک، ملائکه و روح با اجازه پروردگار عالمیان نازل مىشوند (تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ) و روایات تصریح دارند که آنها بر قلب امام هر زمان نازل مىشوند. ه. این نزول براى تحقق هر امرى است که در سوره «دخان» بدان اشاره رفت (مِنْ کُلِّ أَمْرٍ) و این نزول – که مساوى با رحمت خاصه الهى بر مومنان شب زندهدار است – تا طلوع فجر ادامه دارد (سَلامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ). و. شب قدر، شب تقدیر و اندازهگیرى است؛ زیرا در این سوره – که تنها پنج آیه دارد – سه بار «لیلة القدر» تکرار شده است و این نشانه اهتمام ویژه قرآن به مسئله اندازهگیرى در آن شب خاص است. مرحوم کلینى در کافى از امام باقر علیه السلام نقل مىکند که آن حضرت در جواب معناى آیه «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ» فرمودند: «آرى شب قدر، شبى است که همه ساله در ماه رمضان و در دهه آخر آن، تجدید مىشود. شبى که قرآن جز در آن شب نازل نشده و آن شبى است که خداى تعالى دربارهاش فرموده است: «فیها یفرق کل امر حکیم؛ در آن شب هر، امرى با حکمت، متعین و ممتاز مىگردد.» آنگاه فرمود: «در شب قدر، هر حادثهاى که باید در طول آن سال واقع گردد، تقدیر مىشود؛ خیر و شر، طاعت و معصیت و فرزندى که قرار است متولد شود یا اجلى که قرار است فرارسد یا رزقى که قرار است برسد و … .»(۱۵)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 13:53 توسط سجاد رحمانی |
|
|
محرم که می شود دائم لبانت خشک می شود،
هر چه آب می خوری باز هم تشنه ای! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 14:59 توسط سجاد رحمانی |
|
|
تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي داشتم دوست مي دارم تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم . تو را به خاطر عطر نان گرم براي برفي که آب مي شود دوست مي دارم . تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم .تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم. تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم . براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت؛ لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم .تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم . براي پشت کردن به آرزوهاي محال به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم تو را به خاطر بوي لاله هاي وحشي؛ به خاطر گونه ي زرين آفتاب گردان ؛براي بنفشه ها دوست مي دارم. تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم. تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم .تورا براي لبخند تلخ لحظه هاي پرواز شيرين خاطره ها دوست مي دارم .تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم به اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي آسمان دوست مي دارم .تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست مي دارم .تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم . تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام دوست مي دارم تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم . براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه ،تو را دوست مي دارم .به خاطر دوست داشتن،دوستت مي دارم. تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم،دوست میدارمت ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 18:5 توسط سجاد رحمانی |
|
|
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.» عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد. شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.» زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.» زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.» زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟» فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟» پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! » آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید??????????? |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 17:57 توسط سجاد رحمانی |
|
|
اومدم بگم این روزا شیطان همه نوچه هاشو جمع کرده تا به خدا و کتاب خدا بتازه.آتیش زدن کتاب خدا و هتک حرمت خدا و رسول گرامی اسلام رو هرگز نمیشه تحمل کرد.منم به نوبه خودم این اهانت رو به همه مسلمین جهان تسلیت میگم.مطمعنم خدا زود جوابشون رو میده.یادتونه عبدالمطلب وقتی ابرهه اومد تا خونه خدا رو خراب کنه به ابرهه چی گفت؟من صاحب شترانم و ان خانه صاحبی دارد.که خود از ان حفاظت میکند....
انا نزلنا الذکر و انا له لحافظون |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 19:47 توسط سجاد رحمانی |
|
|
سلام
میگن که آقای انشتین در قرن 19 این معما رو مطرح کردن و معتقد بودن که 98 در صد مردم دنیا قادر به حلش نیستن. هر چند که کمی وقت گیر به نظر میرسه ولی به لذت قرار گرفتن در جمع اون 2 درصد می ارزه.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 19:32 توسط سجاد رحمانی |
|
آیا به اینها فکر کردیم؟ یا فقط فکر العفو العفو و الغوث الغوث گفتن و رزرو جا در بهشت بودیم؟ آیا می توانیم خودمان را مومن یا مسلمان نه ، حداقل انسان بنامیم؟؟؟!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 19:31 توسط سجاد رحمانی |
|
|
سلام دوستای خوبم.یه خبر دارم دست اول:
مامانم منو پذیرفت و بامن و زهرا آشتی کرد. تا کور شود هر آن که نتواند دید....!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 20:48 توسط سجاد رحمانی |
|
|
شخصي از ايران به ديار فرنگ كرد عزيمت به دو صد شورو شنگ .مسكنو ماوا چو در امجا گرفت ليك عياكي ز همانجا گرفت .بود چو ده سال در آنجامقيم رفت زيادش دگر اوستا كريم .رفت زيادش علي و فاطمه سوي گناهان شدي بي واهمه .الغرض ان عمر كذايي گذشت سال رسيدش چو به هشتادوهشت دست عجل برد او را زين جهان برد اورا زين خاكدان مي بنهادند به گور اندرش مي بگرفتند به خاك درش .ناگه از ان زير صدايي شنيد الغرض از ترس به تابوت ريد گفت چه كس خورده به اين تور ما سرزده او امده در گور ما داد جوابش كه پدر سوخته چشم به لذات جهان دوخته .مردك شوريده زار دبنگ اي متواري به ديار فرنگ منكرم و هست رفيقم نكير خوب فتادي تو به چنگم اسير مردك بيچاره چو ان حال ديد چاره كم كردن ان قال ديد .گفت مدارا كه من ايرانيام از چه تو با نام نميخوانيم؟ نام نكوي من محزون رضاست مضهر جود است و ذعيم خداست نيست مروت كه تو اينسان كني مرده در قبر هراسان كني گفت بده پوشه اين مرد را تا نگرم ريز عملكرد را پوشه او را چوبه رايانه برد دكمه ان را چو به دستش فشرد كرد درنگي و كمي جير جير ماحصل كار در امد ز زير گفت كه تو باب خودت سوختي زاتش ننگي كه بر افروختي چون كه گناه تو فزون از صواب مستحق قيفي و قير مذاب تا كه بريزند به ماتحت تو همچو همان قير شود بخت تو داد نكيرش چو در اين ارتباط مصلحت كار به نوعي رباط چون كه رباط است او و كارش دقيق ريخت به باسن همه قيرش عميق چون كه دويست سال بدين رنگ شد از بر ايران دل او تنگ شد .الغرض او راهي ايران شدي در طلب جمع رفيقان شدي ديد مجيد است و حسين و حسن وه چه خوش است ياور خود يافتن ليك تمامي همه ان ياوران سر خوش و خوشهال و بسي شادمان گفت حسن جان تو سزايت چه شد؟ گر گنهي كرده جزايت چه شد؟ گفت حسن خان به رضا همچو شير ما همگي يكسره محكوم قير تا كه چنين حرف از او بر شنيد در عجب انگشت به دندان گزيد در عجب از كار خدايم حسن هست مجازات تو مانند من ليك تو سر حالي و خوشهال و چاق مقعد ما سوخته زان قير داغ عاقبت كار بگو اي حسن چاره اين كار بگو اي حسن گفت حسن خان به رضا اينچنين قصه ايراني و ايران زمين قير چو داغ است بود قيف گم قيف چو باشد نخورد قير جم گر كه مهيا بشود اين دو تا نيست كسي تا كه بريزد به ما اري و البته بود اينچنين قصه ايراني و ايران زمين برد هر انكس كه در ايران بمرد گول فرنگي و فرنگش نخورد برد چو با ماست دگر شاد زي از غم و از درد تو ازاد زي .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 19:55 توسط سجاد رحمانی |
|
|
می خواهم از این آینه ها خانه بسازم
یک خانه برای تو جداگانه بسازم یک خانه ی صحرایی بی سقف پر از گل با دور نمای پر پروانه بسازم من در بزنم، باز کنی ، از تو بپرسم آماده ای از خواب تو افسانه بسازم؟ هر صبح مربای غزل، ظرف عسل، من با نان تن داغ تو صبحانه بسازم شاید به سرم زد، سر ظهری ،دم عصری در گوشه ی آن مزرعه میخانه بسازم وقتی که تو گنجشک منی من بپرم باز یک لانه به ابعاد دو دیوانه بسازم می ترسم از آن روز خرابم کنی و من از خانه ی آباد تو ویرانه بسازم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 10:49 توسط سجاد رحمانی |
|
|
ماه مبارک رمضان منو از یاد مبر... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 10:46 توسط سجاد رحمانی |
|
|
عروج خونين قهرمان يگان تكاوري و عملياتي نيروي انتظامي.
استوار دوم شهيد سعيد سلمان پسر خاله ي دوسداشتني خودم و كسي كه تو تموم اين سالها عين برادري كه نداشتم كنارم بوده را به امام زمان و مقام معظم رهبري و امت شهيد پرور و خونواده ارجمندش تبريك و تسليت عرض مي نمايم.غم از دست دادن سعيد برام بيش از اوني كه فكر كنين برام سخت و طاقت فرساست.خدا كنه اون دنيا برادرشو يادش باشه و دستمو بگيره. خدایا: یاری مان کن که هیچگاه فراموش نکنیم برای پاسداری و حفظ ارزشهای این انقلاب و اسلام مان چه پاک طینتان و نیکوسیرتانی به خون خود غلطیدند ... وامروز نظاره گر ما هستند. روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مرداد 1389ساعت 17:5 توسط سجاد رحمانی |
|
|
سلام من باز اومدم.شرمنده یه مدتیه کم میام. بنا شد واسه جشن عروسیمون بریم یه سفر زیارتی به سوریه. البته این پیشنهاد خونواده خانومم بود. منم قبول کردم البته شرطم واسه این کار این بود که بعد از اومدنمون حد اقل یه مراسم کوچیک بگیریم. حتی اگه شده تو خونه باشه. اخه من مقدمات جشن مناسب رو تو یه تالار خوبو داشتم تهیه میکردم. میخواستم همه انگشت به دهن بمونن. بابا مام آرزو داریم!!!!!! نمیخوام بخاطر حرف و نظر دیگران اینقدر خشک و خالی باشه. نمیخوام فرقی با عروس دومادای دیگه و ما باشه. مگه چند شبه ؟هان؟ خداکنه همه خونواده کنار هم جمع بشن و لجبازیها رو بذارن کنار!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 14:37 توسط سجاد رحمانی |
|
|
در آغوش تو مي میرم
در آغوشی که ماتمها از او دورند .. تو با من باش و از آسيب ، ايمن باش تو با من باش .. تو را من همچو جامی از عطش سرشار می خواهم
تو چون من باش ، با من باش ، با پرهيز دشمن باش
************ بگذار یک بار برای همیشه بگویم
نه من تو را تنها میگذارم نه تو مرا
من از توأم تو از من ..
من با توأم تو با من ..
تو دارکوب منی ، من درخت پیر توأم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 19:58 توسط سجاد رحمانی |
|
|
دلتنگ مادر نازم شدم.
خیلی دوسش دارم.
بدجوری دلتنگشم. امروز زنگ زدم و روزشو بش تبریک گفتم.درسته که بام سنگین شده.اما میدونم که چقدر دوسم داره.منم دوستش دارم و تموم تلاشمو میکنم که کدورتهای بینمون تموم شه. به همه بد خواهام ميگم كه: خودشونو جر ندن!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 14:23 توسط سجاد رحمانی |
|
|
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی ؟ دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی.....!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:58 توسط سجاد رحمانی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 22:56 توسط سجاد رحمانی |
|
|
به خدا عشق به رسوا شدنش مي ارزد و به مجنون و به ليلا شدنش مي ارزد دفتر قلب مرا واکن و نامي بنويس سند عشق به رسوا شدنش مي ارزد گر چه من تجربه اي از نرسيدن هايم کوشش رود به دريا شدنش مي ارزد کيستم؟ باز همان آتش سردي که هنوز حتم دارم که به احيا شدنش مي ارزد دل من در سبدي عشق به نيل توسپرد نگهش دار به موسي شدنش مي ارزد سالها گرچه در اين پيله بماند غزلم صبر اين کرم به زيبا شدنش مي ارزد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 18:25 توسط سجاد رحمانی |
|
|
تو شکوفاترین بهار منی.... مهربان من نگار منی.... همه عالم اگر ز من بگسست... باز هم خوبه من کنار منی... مهر تو نقطه عروج من است.... خوش به حالم که غم گسار منی.... در راه عشق تک سوار منی.... تو که پایان انتظار منی... تو که هر لحظه بی قرار انتظار منی... همرنگ تمام آرزوهای منی... غارتگر قلب و جان و دنیای منی... دور از تو نفس کشیدنم ممکن نیست... من ماهی تشنه ام تو دریای منی.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 16:19 توسط سجاد رحمانی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 15:50 توسط سجاد رحمانی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم بهمن 1388ساعت 21:40 توسط سجاد رحمانی |
|
|
در مصرع بعد هم تو را مي بوسم
ايراد ندارد !به کسي چه!اصلن
شعر خودم است من تو را مي بوسم!
بي دغدغه همچنان تو را مي بوسم
بي بوسه عزيز!در خودم مي پوسم
آنقدر به بوسه ي تو معتادم که
يک قافيه در ميان تو را مي بوسم
دل مي شود از تو قرص با يک بوسه
احوال مرا بپرس با يک بوسه
لبهاي تو نسخه ي مرا پيچيدند
صبح و شب و ظهر قرص با يک بوسه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 23:3 توسط سجاد رحمانی |
|
|
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 22:15 توسط سجاد رحمانی |
|
|
جوابیه شماره ۲ در ادامه جوابیه اول
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم دی 1388ساعت 11:13 توسط سجاد رحمانی |
|
|
همه چی آرومه تو به من دل بستی این چقد خوبه که تو کنارم هستی همه چی آرومه غصه ها خوابیدن شک نداری دیگه ،تو به احساس من همه چی آرومه من چقد خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم تو به من دل بستی از چشات معلومه من چقد خوشبختم همه چی آرومه
تشته ی چشماتم منو سیرابم کن منو با لالایی دوباره خوابم کن بگو این آرامش تا ابد پابرجاست حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست همه چی آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم تو به من دل بستی از چشات معلومه من چقدر خوشبختم همه چی آرومه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:24 توسط سجاد رحمانی |
|
|
خدايا!
ناپاكم و گناه آلوده اما می دانم اگر نگاه رحمتت را بر من بيفكنی قلب من چون برف سپيد وپاك خواهد شد. خدايا! ذهنم پريشان است،قلبم بی قرار است، افكارم شوريده اند و درمانده ام پس رشته ی زندگيم را به دست های امن تو می سپارم. ******************************** خداوندا! به ما قدرت بده تا ذهنمان به هر چيزی نينديشد! چشمانمان هر چيزی را نبيند گوشمان هر چيزی را نشنود زبانمان بدون تامل و تفكر نگويد و دلمان رخصت ورود به هر كسی را ندهد ************************* خدايا مرا قلبی ببخش كه برای ديگران بتپد، با اشك ديگران اشك بريزد ، از شادی ديگران شاد شود ورنج ديگران را نج خود بداند قلبی كه مرا با تمامی آفرينش پيوند زند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 16:35 توسط سجاد رحمانی |
|
|
باغ برگی آسمانش راگرفته تنگ درآغوش ابر با آن پوستين سردِ نمناكش
باغ ِ بی برگی روز و شب تنهاست، با سكوت پاك وغمناكش ساز او باران،سرودش باد جامه اش شولای عريانی است ور جز اينش جامه ای بايد، بافته بس شعله ی زر تار پودش باد گو برويد يا نرويد،هرچه درهرجا كه خواهد يا نمی خواهد باغبان و رهگذری نيست باغ نوميدان ، چشم در راه بهاری نيست گر زچشمش پرتو ِ گرمی نمی تابد ور به رويش برگِ لبخندی نمی رويد باغ بی برگی كه می گويد كه زيبا نيست؟ داستان از ميوه های ِ سربه گردون سای ِ اينك خفته درتابوتِ پشتِ خاك می گويد باغ بی برگی خنده اش خونی است اشك آميز جاودان براسب ِ يال افشان ِ زردش می چمد درآن پادشاه فصل ها،پاييز. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 15:31 توسط سجاد رحمانی |
|
سالها تاریخ شمسی گشت و گشت شادمان شد تا شنید این سرگذشت روز میلاد امام هشتم است هشت هشت جمعه هشتاد و هشت عیدتون مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:51 توسط سجاد رحمانی |
|
|
شب های دراز بی عبادت چه کنم طبعم به گناه کرده عادت چه کنم گویند کریم است و گنه می بخشد گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم یاد خدا هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:45 توسط سجاد رحمانی |
|
|
آرزویم این است:
نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد. نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز. و به اندازه هرروز تو عاشق باشی. انکس که تو را میخواهد وبه لبخند تو از خویش رها میگردد. او تو را دوست بدارد هر آن اندازه که دلت میخواهد. و چه دعایی کنمت بهتر از این: خنده ات از ته دل. گریه ات از سر شوق. نبود هیچ غروبت غمناک.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:44 توسط سجاد رحمانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
سلامم را می نویسم تا زحمت گشودن لبهایت را برای پاسخش نبینم سخت نگرانم که نکند لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن به سلامم از روی اجبار از هم بگشایی اما نازنین من می شود بگویی تا به کی این پروانه پریشان وجودم که همواره منتظر حضورشمع گونه توست باید در اسمان خیالم پربزند این نیلوفری شمع مهربانی های توست که امید پروانه بودن را در من نهاده من التماس کدام گلدان را بکنم که لطافت شمعدانیهایش را به پای حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد برگها بیشتر از آدما قدر تو را می دانند و من بیشتر از برگها من سجاد رحمانی26 سالمه از روستاي چاهملك و از این که به وبلاگ من سر زدین ممنونم لطفا" منو با نظرات خودت بیشتر راهنمایی کن. باشه؟ تلفن:/sajjad_sajjadd@yahoo.com |
| آرشیو موضوعی |
|
مطالب عاشقونه شعر من جوک و اس ام اس داستانهای کوتاه وصیت نامه داریوش عکسهای زیبا |
|
RSS
|